تبليغاتX
دل شیشه ای
عاشقانه های من و نامرئی..... !

 

مي نويسم، مي نويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد ...
با تو از حادثه ها خواهم گفت
گريه اين گريه اگر بگذارد ، گريه اين گريه اگر بگذارد
با تو از روز ازل خواهم گفت
فتح معراج ازل كافي نيست  با تو از اوج غزل خواهم گفت
مي نويسم همه ي هق هق تنهايي را
تا تو از هيچ به آرامش دريا برسي ...
تا تو در همهمه همراه سكوتم باشي به حريم خلوت عشق تو تنها برسم
مي نويسم مي نويسم از تو ...
تا تن كاغذ من جا دارد مي نويسم همه ي با تو نبودن ها را
تا تو از خواب مرا به با تو بودن ببري
تا تو تكيه گاه امن خستگي ها باشي
تا مرا باز به ديدار خود من ببري

مي نويسم مي نويسم از تو تا تن كاغذ من جا دارد ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 تیر1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

زنگ تلفن ... تیپ تاپ قلبم ...

سلام٬ خوبی کجایی؟  می بینمت باشه...

قرار.. دیدار.. فضا..

دیر شد بریم ...

سکوت .. سکوت .. سکوت..

لال شدی؟ مثل همیشه!

 چرا نگفتی؟ مثل همیشه!

خداحافظ .. خداحافظی !

بدبخت حسود دیدی دوباره

دیدی عاجزی همون بهتر آدم نشی ..

افسردگی افسردگی افسردگی ....

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 11:39 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

به تعبیر تازه ای از عشق رسیده ام
به سکوت در زمان انفجار
بی نیازی در عمق طلب
همانند رشد گیاه آرام و پر تغییر
پوست انداختن دگردیسی…
و کامل بودن در هر لحظه و کامل شدن در هر لحظه
ثبت لحظه در خود و ایثار حضور
عشق را به گونه ای دیگر میبینم
رهایی در عین دلبستگی
و بخشش با تمام وجود

(اي كاش عشقش واقعي بود...)

+ نوشته شده در  سه شنبه 11 تیر1387ساعت 11:13 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

 چقدر صدای مرحوم موذن زاده رو دوست دارم وقتی اذان می گه٬ آروم می شم...  دارم گریه می کنم مطمئنم که حالم بهتر می کنه چون گریه ام رو فقط تو از اون بالا می بینی٬ تو اتاقم تنهام...(بچه ها رفتن بیرون) گاهی وقتا خسته می شم از این همه ادا ٬ هرروز کسی باشی که نیستی خیلی سخته اما تو می فهمی چی می گم چون فقط تو می دونی درونم با این ظاهر مسخره خیلی فرق می کنه دیگه واسه تو نمی تونم فیلم بازی کنم٬ خودمم و خودم کمکم کن... دوست دارم همون موجود ظریفی باشم  باشم که آفریدی و دوست داره نازشو بکشن...اما خیلی تردم... می دونی اگه ظاهرم  این نباشه زود می شکنم٬ زندگی کردن جای یه مرد هم خیلی سخته .... امادر هر صورت بازم شکرت...

پ۰ن۱ : مثل اینکه منم افتادم به پی نوشت٬نوشتن!

پ.ن۲: این پست هیچ ربطی به پستای قبلی نداره فقط نوشتم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 1:23 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

 

بدون سينه ات

بدون بوسه ات

زندگي در بي مجالي مي گذرد...

من عاشق زيستن

در بي مجاليم...

+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 11:11 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

چه كنم كه قصه پرداز نگات٬ قصه هاش هميشه عاشقونه نيست...
+ نوشته شده در  دوشنبه 10 تیر1387ساعت 10:21 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

در امتداد نگاه تو

لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود
+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10:55 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

مرداهم هم می تونن مثل ما زنها عاشق بشن؟؟؟؟

هیچوقت این جواب نگرفتم .... فکر می کنم عشق همیشه یکطرفه اس...

(این سوال رو لطفا آقایون جواب بدن)

+ نوشته شده در  یکشنبه 9 تیر1387ساعت 10:45 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

برای امروز و فردا عهد می بندم که نهایت شادی را به تو هدیه کنم . . .

عهد می بند که در صداقت تو شک نکنم و نه بی اعتماد٬ محبت تو را بپذیرم

بی آنکه دغدغه فردا را داشته باشم چون می دانم فردا بیشتر از امروز دوستت خواهم داشت...

+ نوشته شده در  شنبه 8 تیر1387ساعت 11:18 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

براي من فرزانگي نكن، خوب مي داني ...

ديوانگي هاي تو عاشق ترم مي كند ....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 5:14 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

"دنبال دلیل مثبت برای نداشته های خودبگردید. خواهید دید که نداشتنی های شما به دلیل چیزهای فوق العاده با ارزشی است که فقط شما صاحب آن هستید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 11:33 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

دلم برات تنگ شده مثل هميشه .....اما من...من ميتونم اين دوري رو تحمل كنم... به فاصله ها فكر نميكنم ميدوني چرا؟؟ آخه... جاي نگات رو نگام مونده.....هنوز عطر دستات رو از دستام ميتونم حس كنم. رد احساست روي دلم جا مونده ... وقتي اسمت مياد ميتونم تپشهاي قلبم رو بشمارم... چشمام هرروز دنبالت مي گردن وقتي مي بينمت دستام ناخودآگاه مي لرزه باور مي كني؟... آخه ميشه بگم تنهام؟ ميشه  بگم تو نيستي؟ميشه بگم با من نيستي؟؟ فكر اين كه با كس ديگه اي باشي هم ديونم مي كنه اگه نباشي  اين همه احساس چي مي شه... كجا مي ره جواب دلم چي بدم آخه اون بيچاره گناه داره ... اگه يه بار ديگه به خلاء دل بسته باشم چي؟ اگه نموني چي؟ اگه همه حست دروغ.... نه نه نه نمي خوام حتي تصور كنم قرارمون فكراي خوب خوب بود،  نه نمي خوام فكر كنم كه نباشي... به خدا دق مي كنم الان زمين و زمان واسم قشنگه الان دوست دارم حساي خوبم رو به بقيه هم منتقل  كنم از بقيه كمك مي خوام تا منفي بافي رو كنار بذارم حداقل مي خوام دلم خوش باشه كه  هستي،  هستي و مي موني آره خودت ميدوني....ميدوني كه تو،توي لحظه لحظه هاي من جاري هستي....توي قلب مني... براي همينه كه هميشه با مني...براي همينه كه حتي يه لحظه هم ازم دور نيستي... آخه هر وقت دلم برات تنگ ميشه...هر وقت حس ميكنم ديگه طاقت ندارم.... ديگه نميتونم تحمل كنم... هنوز گرمي دستاتو تو  دستم حس مي كنم ... صداي مهربونت رو ميشنوم ... آخر همه به يه چيز ميرسم، به اينكه عاشقت شدم واسه خودمم گفتنش سخته اما حقيقت محض.....اونوقت دلتنگيم بر طرف ميشه...اونوقت تو رو نزديكتر از هميشه حس ميكنم....اونوقت ديگه تنها نيستم...
حالا من اين تنهايي رو خيلي خيلي دوسش دارم.. به اين تنهايي دل بستم...حالا ميدونم كه اين تنهايي خالي نيست...پر از ياد عشقه.. پر از حس گرم عاشقونه اس تو رو واسه هيچي دوست دارم يعني مي دوني بهدون هيچ دليل دوستت دارم خودمم نمي دونم چرا فقط و فقط مي دونم دوستت دارم خيلي زياد  ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 11:14 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

ربطی به تنهائیم ندارد  ربطی به اینکه  امروز هم نیامدی ...

آنچه مرا خسته می کند ناشناخته ائی است

که تو  هم  اورا ندیده ایی  شبیه وهم می ماند ...

در گذشته رد پایش نیست  امروز حاضر نیست  و فردا را

 کسی ندیده است٬ با این حال ......

 هوای  زیستن داغ گشته است من  همچنان

می توانم  یخ زده در خواب زمستانی ام غلت بزنم

وقتی که می گویی  دوستت می دارم

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 2:47 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

راز عشق در آن است که به يکديگر سخت نگيريم . عشقي که آزادانه هديه  نشود اسارت است. راز عشق در آن است که در سکوت دست يکديگر را بگيريم. کم کم ياد ميگيريم که بدون کلام رابطه برقرار کنيم. راز عشق در  مراعات حال ديگريست.هر قدر ملاحظه ي حال ديگران را ميکني ، کسي را که دوست داري بيشتر ملاحظه کن.راز عشق در آن است که به محبوبتان قدرت و آرامش بدهيد و از او قدرت و ارامش دريافت کنيد، اما نه با اصرار.!  راز عشق در آن است که حقيقت اصلي عشق (يعني تفکر) را از ياد نبري، آيا  يک رابطه ي دراز مدت مهم تر از اختلافات کوچک و زود گذر نيست؟راز عشق در آن است که به عشق ،بيشتر از يکديگر احترام بزاريد،زيرا عشق هديه ي از خداوند است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 12:11 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

سكوت تنها درمان انتظار ...!!

ساكت مي شينم تا تو بيايي مي دونم خيلي سخته ولي ممكنه ....

+ نوشته شده در  چهارشنبه 5 تیر1387ساعت 11:53 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

گاهی وقتا دلم می خواد کنارم باشی و محکم بغلم کنی . . . این قدر محکم که مطمئن بشم همیشه هستی و هیچ وقت تنهام نمی ذاری ...منم تا می تونم و به هر بهونه ای که تو دلم لونه کرده گریه کنم.. گریه کنم.. گریه کنم... تا خالی شم الان از اون وقتاس ...در تمام بودنم صدای تو که می پیچه تمام هستی من تو...!
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 4:37 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

کاش بدونه چقدر دوستش دارم اگه  نباشه می خوام دنیا نباشه . . .

از فکر یه روز نبودنش قلبم می لرزه٬ امروز بهونه شد تا به همه بگم تمام زندگیم . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 4:16 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

معنای عشق را می فهمم ٬ همه اش به خاطر  توست . . . .

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:14 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

خداوند به سه طريق به دعاها جواب مي دهد:

او مي گويد آري و آنچه مي خواهي به تو مي دهد.
او ميگويد نه و چيز بهتري به تو مي دهد.
او مي گويد صبر كن و بهترين را به تو مي دهد

+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 1:3 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

تولد حضرت فاطمه و همچنين روز مادر و روز زن رو به همه مادرها و خانوماي عزيز تبريك مي گم انشاالله هميشه سايه تون بالا سر خانوادتون باشه . . .
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 تیر1387ساعت 10:29 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

وقتی خدا بخواد برای ما هدیه ای
بفرسته
اونو رو در قالب يه مشکل می پیچه...
اما هر چي مشکل بزرگتر باشد
هدیه اش هم بزرگتره...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 تیر1387ساعت 12:8 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

قدم زدن تنها کار ممکن است وقتی لحظات مرده سراغ آدم می آیند چهره ی سیاهی لشگر ها عشاق به هم آویخته بوق ماشین ها  جذابه برایم گاهی با دیدن مردم در حال عجله٬ عجله می کنم شک می کنم می ترسم فکر می کنم نکند چیزی از دست داده ام شاید اگر کمی شاد تر بودم  چه قدر تلاش بیشتری لازم ؟دارم متلاشی می شوم.یک لحظه خستگی کافیست برای باختن ...اما تازه شروع کردم چقدر افکار منفی و مزاحم قدرت دارن. خدایا کمکن بتونم این مرحله وحشتناک بگذرونم وقتی بدونم تو هستی دیگه چیزی مهم نیست . . . .

 

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 5:27 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

مهم نيست كه فردا چي ميشه
مهم اينه كه امروز دوست دارم
مهم نیست فردا كجايي
مهم اينه هرجاهستي دوست دارم
مهم نيست تا ابد باهم باشيم
مهم اينه تا ابد دوست دارم
مهم نيست تا قسمت چي ميشه (هرچند برام مهمه...)
مهم اينه قسمت شده دوستت داشته باشم.....

+ نوشته شده در  شنبه 1 تیر1387ساعت 10:24 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

تو را به جای همه کسانی که نمی شناختم دوست دارم٬ تو را به جای همه روزگارانی که می زیستم دوست دارم ٬ برای خاطر نان گرم ٬برای آب شدن برف٬ برای اولین گناه . . . ٬ تو را به جای همه دوست دارم و تو را به خاطر همه کسانی که دوست ندارم دوست دارم . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 1:12 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

آنچه آدمي را والا مي كند، مدت احساس هاي والا در اوست، نه شدت آن احساس ها . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11:38 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

ز تمام بودني ها٬  تو همين٬  از آن من باش . . .
+ نوشته شده در  چهارشنبه 29 خرداد1387ساعت 11:10 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

لمس کن کلماتي را که برايت مي نويسم
تا بخواني و بفهمي چقدر جايت خاليست ...
تا بداني نبودنت آزارم مي دهد ...
لمس کن نوشته هايي را که لمس ناشدنيست و عريان ...
كه از قلبم بر قلم و كاغذ مي چكد
لمس کن گونه هايم را که خيس اشك است و پُر شيار ...
لمس کن لحظه هايم را ...
تويي که نمي داني من كه هستم؟
لمس کن اين با تو نبودن ها را
لمس کن ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 5:16 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

زیاده از حد خود را تحت فشار نگذار ، بهترین چیزها در زمانی اتفاق می افتد که انتظارش را نداری (از این جمله مارکز خیلی خوشم اومد. . . )
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 12:10 بعد از ظهر  توسط سحر   | 

 خداوند بی نهایت است و لامکان و بی زمان اما به قدر فهم تو، کوچک می شود و به قدر نیاز تو ، فرود می آید و به قدر آرزوی تو، گسترده می شود و به قدر ایمان تو ، کارگشا میشود. یتیمان را پدر میشود و مادرعقیمان را طفل می شود ناامیدان را امید می شود گمگشتگان را راه می شود در تاریکی ماند گان را نور می شود رزمندگان را شمشیر می شود

پیران را عصا می شود محتاجان به عشق را عشق می شود

خداوند همه چیز می شود همه کس را .... به شرط اعتقاد ، به شرط پاکی دل ،

به شرط طهارت روح، به شرط پرهیز ازمعامله با ابلیس. بشویید قلب های تان را ازهراحساس ناروا و مغزهای تان را از هر اندیشه خلاف و زبان های تان را ازهرگفتار ناپاک  و دست های تان را از هر آلودگی در بازار و بپرهیزید از نا جوان مردی ها، ناراستی ها، نامردی ها ....

چنین کنید تا ببینید خداوند چگونه بر سفره ی شما با کاسه ای خوراک و تکه ای نان می نشیند

در دکان شما، کفه های ترازوی تان را میزان می کند و در کوچه های خلوت شب با شما آواز می خواند

مگر از زندگی چه می خواهید که در خدایی خدا یافت نمی شود….؟(ملاصدرا)

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 11:57 قبل از ظهر  توسط سحر   | 

سلام قابل توجه بعضی از دوستان که بر اثر کم لطفی بیش از حد به بنده حقیر !!!  اعلام نموده بودند که قالب وبلاگ شما سنگین است! و ما نمی توانیم وارد وبتان شویم(دقیقا نقل قول کردم) همین جا اعلام می دارم! قالب عوض شد و اکنون مشاهده می فرمایید.!!!! حالا امیدوارم دیگه بهونه ای نباشه منتظرتون هستم ...
+ نوشته شده در  سه شنبه 28 خرداد1387ساعت 10:56 قبل از ظهر  توسط سحر   |